
اولین خروجی را پیچید سمت چپ ... کیفم را کنار انداختم ، اثری از رژ قرمز صبحم نبود ،چشمان گود افتاده ام می سوخت ... پلکهایم با گرمی بسته شد ، درست در نقطه ی بودیم که هیچ چیز نبود حتی جاده - خاکی و آسفالتش فرقی نداشت ....چراغ چند خانه شبیه مرغداری از دور سو سو می زد طعم گس ترس توام با شک آلوده ...وحشت زده و خسته ...نپرسیدم ...(نتوانستم !!) بارها و بارها این تجربه ی تلخ را داشتم ...روز و شبش فرق...
ادامه مطلب
اولین خروجی را پیچید سمت چپ ... کیفم را کنار انداختم ، اثری از رژ قرمز صبحم نبود ،چشمان گود افتاده ام می سوخت ... پلکهایم با گرمی بسته شد ، درست در نقطه ی بودیم که هیچ چیز نبود حتی جاده - خاکی و آسفالتش فرقی نداشت ....چراغ چند خانه شبیه مرغداری از دور سو سو می زد طعم گس ترس توام با شک آلوده ...وحشت زده و خسته ...نپرسیدم ...(نتوانستم !!) بارها و بارها این تجربه ی تلخ را داشتم ...روز و شبش فرق نمی کند...همینکه راننده ازتو نمی پرسد دوست داری از خارج شهر به مقصد برسی یا از توی شهر؟ فرمان دست اوست و او آنطور که دلش می خواهد میراند!! اینها را نوشتم تا بگویم همین که در ابت...
ادامه مطلب